فصل صعود به بام دماوند یکتاست.
پا برزمین دارم و دلم هوایی دگر می طلبد. توگویی روحی بزرگ درقله ها پرسه می زند و درسکون ابدی خویش صدایم می کند.
این دومین صعودم دریک سال اخیر به دماوند است. ماهها پیش وقتی به آن فکر می کردم موجی ازهیجان و شادی، غرور، ستایش و زیبایی مرا دربرمی گرفت.
دماوند براساس فرهنگ معین از دم (دمه ، بخار) و آوند تشکیل شده که به معنای دارای دمه و دود و بخار و آتشفشان است.
دماوند ، بلندترین کوه ایران و بلند ترین قله ی آتشفشانی آسیاست. پاره ی دل البرز در جنوب دریای خزر جای دارد. این کوه در شمال ایران است و وبرفراز تهران، ورامین ، قم و کرانه های دریای خزر ایستاده و فخر به آسمان می فروشد.
رودخانه های تینه ، هراز و لار دراطراف این کوهند. درزمستان یخستانی است که کمینه دمای آن شصت درجه زیر صفراست .
یک کوه آتشفشانی مطبق که عمدتا در دوره ی چهارم زمین شناسی تشکیل شده و نسبتا جوان است.
آخرین فعالیت آتشفشانی اش مربوط به 3850 سال قبل بوده است..
"دیوسپید پای دربند" هزاره هاست جفت آسمان نشسته . تاریخی کهن برتارکش میدرخشد. درمتون آشوری اشاره شده است که دردوره ی مادها این کوه بخشی از قلمروشان بوده و دردامنه اش تعداد زیادی گور پیش از تاریخ وجود دارد. بنا برنقل تاریخ بلعمی، کیومرث نخستین نمونه ی انسان در جهان شناسی اساطیری و نخستین شاه شاهنامه دراین کوه می زیست و گور فرزند او نیز در این مکان است.
کیخسرو ، شهریار دلاور کیانی این پادشاه عادل و شجاع پس از واگذاری سلطنت به لهراسب به دماوند رفته و عروج می کند.
قلب اسطوره های پیر برستون این کوه می زند.
آرش کمانگیر، رادمرد ایران زمین برفراز این کوه ، کمان مشهور خود می گشاید تا مرز ایران و توران را نمایان سازد.
ضحاک اژدهافش ، پادشاه سفاک ستم پیشه دراین جا به بند کشیده می شود. در قصایدی از ناصرخسرو و خاقانی و هم چنین منظومه ی ویس و رامین به این اسطوره اشاره می شود وقصیده ی فاخر دماوندیه ی ملک الشعرای بهار که شهرت بسزایی دارد.
دربند هشن ، کتاب مهم دینی زرتشتیان که مربوط به قرن سوم هجری است ، آمده که رود هراز در تپرستان است و از دماوند سرچشمه می گیرد ودر تورات نیز نام این کوه آمده است.
این آمیزه ی تاریخ و اسطوره و خدا ، زیارت دارد. پای شوقم جلوتر از من می دود.
من و علیرضا شب قبل کوله هایمان را می بندیم و در خواب و بیداری استراحت می کنیم. ساعت هفت صبج روز بیست و سوم مرداد نود و پنج با علی دوستی دیگر از تهران به طرف شهردماوند حرکت می کنیم. دو ساعت بعد به پارکینگ پلور می رسیم. ماشین مان را پارک کرده و با لندروری که قبلا هماهنگ کرده ایم به راه می افتیم. بخشی از جاده آسفالت است و مسیری پراز سنگلاخ .
ساعت ده صبح به گوسفند سرا به ارتفاع 3000 متر می رسیم. آفتاب گرم و ملایم و هوای پاک و خنک کوهستان به دل می نشیند.
باربرها مشغول چک و چانه زدن با کوهنوردها هستند. کوله هایمان را در کیسه های پلاستیکی می گذاریم و به باربرها می سپاریم.
قاطرهای سنگین از بار از شیب های تند بالا می روند.
صعود از جبهه ی جنوبی دماوند آسان ترین و پررفت و آمدترین مسیراست.
جان پناهی به نام "بارگاه سوم" در ارتفاع 4200 متر استراحتگاه ماست.
تا رسیدن به آنجا حدود شش ساعت در راهیم.
همراه با همنوردان ایرانی و تعدادی خارجی به راه می افتیم.
اولین قدم هایم برای صعود به قله برزمین می نشیند : " من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است....نکند اندوهی سررسد از پس کوه؟.."
گاه چشمانم به زمین است و گاه آسمان. گلها و گیاهان در آفتاب خنک تن می شویند. گل سنگهای خیس، گیاهان دارویی، دسته گلهای آبی وحشی و خاربوته ها می درخشند. گاه سوسکی خاکی رنگ به زیر سنگی می خزد و یا مارمولکی چابک به سویی می دود. سنگها در طرح ها و اندازه های مختلف دیدن دارد . صدای لغزیدنشان را زیر پایم دوست دارم.
به کفش هایم نگاه می کنم . به من قدرت می دهند. قدرشان را می دانم. در یک سال اخیر با آنها راههای زیادی رفته ام. نگهبان پاهای آسیب پذیر منند.
آسمان آبی و بی لک کوهستان دلم را می کشد. تکه ابرهای پنبه ای از دوردست افق پیداست.
قله ی بی بدیل من! ای زیبای خفته در بستر سیال زمان! دارم فاصله ام را با تو، نه ، با پستی ها کم می کنم.
همنوردانی شادمان از صعود دیروز برمی گردند. تماشای چشم ها و لب های خندان و پاهای محکم و ورزیده شان شوقم می دهد.
"خدا قوت و درود برشما و احسنت " می گویم و می شنوم و به بالا می روم.
"لورا" دختر خوش قد و بالا ی امریکایی با پوست و مویی روشن هم پای ما می آید.
لبخند از لب هایش دور نمی شود. دستش را به گرمی می فشارم و به او خوشامد می گویم.
"ایران بانو" و زیباییهایش را می ستاید. مردمانش را دوست دارد و می گوید ماه عسل مادرش در اینجا بوده است.
"بن " پسری بیست و سه ساله اهل آلمان است. صورتش جوان و مهربان است. به شوق دیدار دماوند از آلمان تنها سفر کرده است.
دیدن مردمانی از سرزمین های دیگر، دنیایم را وسعت می دهد. همه روییده از یک خاکیم و مرزهای نژاد و مذهب و جنسیت و ....دیوارهای خیالی بیش نیستند که ذهن جدایی طلب پدید آورده است. همه به دور سفره ای رنگین به نام زمین نشسته ایم و در هوایی یکسان نفس می کشیم.
سرزمین کهنسال ایران زمین ، میراث ماندگار نیاکان خردورز ما ، از ان همه است. هنر و تاریخ و طبیعتش نظرگاه بسیاری است.
درکوهنوردی ، تنها جسم را نمی بینم. آن سوی خاک تن روحی است که اشتیاق آسمانی دگر دارد.
ادمی براین بام مکدر، بی بام و نردبان چه کند؟
پا دارد. پا ، رفتن و جاری شدن است و دل سیری از مانداب و سستی.
پویش در مسیر قله ها به چشمم نمادی از میل به عروج است و رهایی از "تخته بند تن" .
ومن در راهم. با خورشید و نسیم و ابرو پرنده و این سخت زیباست.
ساعت حدودا دو ونیم ظهراست. از دور پناهگاه بارگاه سوم پیداست. بنایی ساخته از سنگهای منطقه و مستطیلی شکل.
خسته نیستم. رطوبت دل چسبی بر بدنم نشسته و کمی گرسنه ام. با لذت و نشاط آمده بودم و و با پنچ ساعت کوه پیمایی به بارگاه رسیده بودیم.
دهها چادر رنگی دور پناهگاه نصب شده اند. قیل و قال کوهنوردان از فاصله ی پانصد متری به گوش می رسد.
چادر هایمان را علم می کنیم و غذاهایی را که شب قبل پخته بودیم ، می خوریم.
باید امشب را اینجا بمانیم .
شادمانم. سپیده دم فردا به سمت دماوند پر می زنم. شادی احساس پرنده ای را دارم که رو به آسمان بال می زند.
هشت شب در کیسه خواب هایمان فرو می رویم. باید بخوابم. نمی توانم. سرد است. زیراندازمان نازک است و سرمای زمین توی تن می دود. بدنم را درکیسه خواب جمع می کنم. مدام این پهلو و آن پهلو می شوم. خواب ازمن پریده. کوهنوردان به پناهگاه و چادرهای خود رفته اند. هیچ صدایی جز سکوت نیست.
سکوتی ناب چون دریایی ژرف که تو را به درون می خواند. صداهای ذهنم هنوز هست اما در فوران این سکوت نیرومند ، تحرکاتی بی رنگ و بوست. گوش می خوابانم تا این سکوت برجان من بنشیند.
سکوت نیست. فریاد کوهستان است. خدا است. جاودانگی است. زندگی است.
سالها بود چنین سکونی را نشنیده بودم . کاش می توانستم عطر این آرام دل انگیز را برای همیشه به دلم بزنم و قیل و قال دنیای پوچ را در برکه ی زلالش بشویم و آسایش گیرم.
گوش هایم را از کیسه خواب بیرون می اورم تا بیشتر بشنوم....
شاید نیم ساعتی خواب چشمانم را می گیرد.
"نسرین بلند شو ! باید حرکت کنیم". علیرضا کوله پشتی هایمان را آماده کرده و بیرون چادر صدایم می زند.
بیدارم اما عادت به غلت زدن زیر پتو زور زیادی دارد.
روز خاصی در پیش داریم. با کمی کوفتگی و درد ملایمی در پهلوهایم از سرمای دیشب بلند می شوم.
ستاره ها سوسو می زنند. باد خنکی در تاریکی می وزد. سردم است. با ابی ، بن ، علیرضا و علی راه می افتیم.
پا بر جای پای ابی می گذاریم. تجربیات خوبی دارد. می گوید شصت و دومین صعود اوست. نور هدلایت ها راههای پاکوب را نشان می دهد. بالا رفتن از شیب های تند گرمم می کند.
هوا رو به روشنی می رود. و ساعتی بعد تشت زرین آفتاب در سینه ی آسمان به گرمی می درخشد .
ابي راهنمايي های لازم را ميدهد : " قدم هايتان را آهسته برداريد ، هرچه بالاتر می رويم ، بعداز ده دقيقه پيمايش ، يك دقيقه ، توقف لازم است ، برای اكسيژن رسانی بيشتر ، تندتر نفس بكشيد وموقع تنفس خم نشويد ."
می خواهم سريع تر حركت كنم ، مانع می شود .
قدرشناس او هستم كه تجربياتش را صادقانه ، در اختيار می گذارد . بن در سكوت راه می رود ؛ حرفهای ابي را برايش می گويم . با تكان دادن سر ، تاييد مي كند . اين پسر با سن كم ، صبور ، مهربان و كوشا است . از هم نوردی با او خوشحالم .
سايه ی عظيم دماوند ، بر شيب چند تپه مي نشيند ، توجه بن را جلب مي كنم .
" شدو" ( سايه ) ی دماوند ، ديدنی و هيجان انگيز است .
آبی واژگون، يخ زده است ؛ پاك و سپيد رنگ است ؛ كوهنوردان به آن ، " آبشار يخی " می گويند . ابی مي گويد به آنجا كه رسيديم ، بيست دقيقه استراحت می كنيم .
هنوز چندان خسته نيستم ؛ در طبيعت ، در اين هم نوردی دوستانه ، نيرويی است كه خستگی هايم را ميگيرد . ريه هايم را از هوا پرو خالی ميكنم و به شوق ديدار قله ، به بلندا ميروم .
به آبشار يخی می رسيم ؛ ارتفاع حدود 5100 متر است . چند مرد آذری زبان ؛ كلاه بر سر كشيده و روی سنگ های سرد دراز كشيده اند . مويز و گردو و آب فراوان می نوشيم و برديوارهای ستبرسنگی ، تكيه می زنيم .
ساعتي به قله مانده ، ابي به من ميگويد جلوتر از او و بن حركت كنم . اين به من اعتماد به نفس بيشتری می دهد و باعث ميشود تمركزم را روی گام هايم بگذارم .
عليرضا در همراهی با دوستش ؛ در ارتفاعی پايين تر حركت ميكنند .
بوی گرم گوگرد در فضا می پيچد ؛ دوست دارم .
آنچه از دست و دل طبيعت می چكد تماشايی است .
من ، غوغای اين جهان زنده و بيدار را در كوهستان ، می ستايم . هوای دلم تازه می شود. نميدانم چه اكسيری در طبيعت است كه دلم را می ربايد .
نزديك تر كه ميشويم ،غلظت گوگرد ، بيشتر است . از دور ، تنوری از فوران بخاری سنگين ، می درخشد.
" چيزی نمانده ؛ كمی ديگر مقاومت كنيد " صدای ابي گوشنواز ميشود .
از ابری از گازهای غليظ گوگردی ميگذرم.
اينجا كاسه ای بزرگ است ؛ چشمانم كوچكتر از آنست كه اين را درك كنم ؛ چشم می دوانم ؛ زمينی بلند در احاطه ی سنگ های غول آسا .
" اينجا قله است ، بچه ها " به هم دست می دهيم و تبريك می گوييم . پسرك ، هم سن دختر من است ؛ او را جلوی چشمم می آورد . مرا در آغوش می گيرد و انگشتش را به نشانه ی پيروزی نشانم می دهد .
بر بلندترين پله ی ايران ، ايستاده ايم . اينجا ، گنجينه ی زمين و زمان است . پله های سنگی آسمان است . ستون استواری كه هزاران كوهنورد را در سراسر دنيا به سوی خود مي كشد : " ای كوه سپيد سر ، درخشان شو / مانند وزوو ، شراره افشان شو ."
" بهار" اين مطلع ، در من می شكفد ، كوله و عصايم را گوشه ای ميگذارم و روی سنگ های پهن رهای رها می شوم .
كيستم من ؟ فرو می روم و هيچ می شوم .
چشمانم را بر هم می گذارم و در خودم ، غوطه می خورم .....
دردی آرام در كاسه ي سرم می دود . مهم نيست ، قلبم درد نمی كند ، شاد و خشنود است .
ساعتی بعد عليرضا و دوستش ، با شادی می رسند . سر دردم بيشتر شده ، بايد ارتفاع كم كنم . سرعتم را زياد مي كنم و از مسيری شني پايين می آيم .
بن هم سرش درد مي كند ؛ او از ابی ، ليدرش ، جدا می شود و با سرعت بيشتری پايين می آيد .
چند ساعت تا جانپناه مانده ؛ بايد ، با دردم ، صبوری كنم .
کوهنوردها به سختي و قدم به قدم بالا می آيند .
بعد از ساعتی ؛ صدای عليرضا را از ارتفاعی بالاتر می شنوم . به من ميگويد كوله ام را زمين بگذارم و بروم . به نظرم ، چيزهايی در كوله است ؛ كه به آن نياز دارد .
سبك تر حركت ميكنم ؛ كمي كه راه مي روم ، تشنه ميشوم ؛ سردردم قطع نميشود . روی شن های نرم می نشينم و از دو نفر ، آب و كمی خرما ميگيرم .
به دستم نگاه می كنم تا ساعت را ببينم ؛ دستم خالی است . ساعتم ؛ گم شده ؛ مهم نيست ، از اينكه ؛ صعودم را انجام داده بودم ؛ خوشحال بودم .
ساعت پنج به جانپناه می رسم . قرصی می خورم و از سرما ، توی كيسه خواب ، با لباس های خاكی جمع می شوم .
صدای عليرضا به گوش می رسد ؛ خوشحالم . او هميشه به من كمك ميكند . بلافاصله ، چای آماده می كند ، چادر بزرگتری اجاره می کند ، همه وسايل ما را ، به آنجا منتقل می كند . ناهار می خوريم و با خوشحالی گپ می زنيم .
چند ساعت بعد ، با قرص خواب ، راحت می خوابم .
صبح ساعت نه از جانپناه به طرف گوسفند سرا حركت می كنيم .
هر سه شاد و خرسنديم : " من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هشيار است . نكند اندوهی سر رسد از پس كوه ......." و شعر سهراب دوباره در من زمزمه می شود .
كوهستان ، اينبار زيباتر است و رامش و شادمانی بيشتری مي بخشد .
" مزد آن گرفت جان برادر كه كاركرد " .
كار كرده بوديم و مزدمان ، اين شادی ، مثل قند در دل هايمان آب می شد .
به خورشيد و زمين و گياهان و پرندگان نگاه می كردم و گاه آرام و گاه جست و خيز كنان به پايين می آمدم .
ساعت دو به گوسفند سرا می رسيم
مسعود بایه پيرمرد خوشروی روستايی، كه به زبان انگليسی هم صحبت می كند ، با چای تازه ، از ما پذيرايی می كند . منتظر آمدن بارها و قاطرها هستيم .
می رسند ، نام محرمی با تشدید درشت بر گونی های سفيد پيداست . بارها را تحويل مي گيريم
با لندروری كه موقع آمدن ، هماهنگ كرده بوديم ، از روي سنگ و كلوخ ها ، تلو تلو خوران ، رد می شويم ؛ به جاده ی آسفالت و سپس به پاركينگ پلور می رسيم .
سوار ماشين شده و به طرف تهران ، حركت می كنيم .
شعر سهراب در دلم جاری است :
" مرا سفر به كجا می برد ؟ كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند كفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟ "
نسرين و عليرضا
مرداد نود و پنج
برچسب:
نویسنده: نگار کریمی