اینجا " شیرکوه " است .
در سینه آسمان ، شیری سنگی روی دستهایش نشسته و رو به خورشید دارد و یا شاید " شیرکوه " است چون مادری که به فرزندش شیر می دهد و به روستاهای اطراف یزد و مهریز ، آب میرساند .
آثاری چون دست افزارهای سنگی بدست آمده از دره های این کوه ،نشان از قدمت تاریخی آن دارد .
قله شیرکوه به ارتفاع 4075 متر در جنوب غربی شهر یزد در منطقه فلات مرکزی ایران واقع شده است و بخشی از رشته کوههای زاگرس است .
یزد اولین شهر خشتی و دومین شهر تاریخی جهان است . عروس کویر ایران که به علت وجود بادگیرها در ساختمان ها برای خنک کردن فضا به شهر "بادگیرها " هم شهرت دارد.
چهار روز تعطیلی در پیش است . به دنبال قله ای تازه برای رفتن هستیم . نام این کوه را از علیرضا شنیده بودم.
صبح سه شنبه 20 مهرماه 95 در گوگل نام شیرکوه را جستجو میکنم ارتفاع 4000 متری اش وسوسه ام میکند .
علیرضا خواب است بیدارش میکنم و با هم تصمیم میگیریم به بام یزد برویم .
عصر ساعت 3:30 از تهران حرکت میکنیم ، شب در اصفهان میمانیم و صبح چهارشنبه پس از دیدار میدان نقش جهان و بازار مسقف اصفهان که تعطیل است به سمت اردکان وسپس یزد حرکت میکنیم .
هوا صاف و جاده خلوت است و حسی از شادی و آرامش دارم .
از یزد به طرف شهر تفت که در سی کیلومتری آن است حرکت کرده و از آنجا به فاصله 20 کیلومتری به روستای ییلاقی ده بالا و شیخ علیشاه میرسیم . حدودا از یزد تا پای کوه را یک ساعت و نیم در راهیم .
ساعت 5:30 عصر روز چهارشنبه به پای کوه رسیده ایم . کوهستان دلنوازی میکند ، سختی دارد آسانی می آورد . تلاش را گردن می نهیم تا شکوه طبیعت بر قله ها نصیبت شود .
باید تصمیم بگیریم شب را در روستا بمانیم یا به طرف پناهگاه حرکت کنیم .
روز عاشورا است . مسجد روستای شیخ علیشاه شلوغ است . بچه ها غرق در بازی روی فرش های بزرگ به هر طرف می دوند و شادی
و ذوق
آنها مرا به وجد می آورد . بازی کودکان تماشایی است . این "شور شیرین گونه" را دوست دارم .
چای می نوشیم و از روستاییان مسیر پناهگاه را می پرسیم . چند نفر با لهجه های شیرین یزدی با خوشرویی ما را راهنمایی می کنند .
علیرضا با گوگل مپ ، مسیر را دنبال میکند و با دیدن پناهگاه مطمئن میشود که بریم .
راه پاکوب شده و نمایان است . مثل همیشه پا ، جا پای علیرضا میگذارم کوهستان تازه است ، ماه نیمه تمامی بر فراز سرمان پیداست .علیرضا نیاز به دقت در جی پی اس و مسیرها دارد ،گاه میخواهم چیزی بپرسم مانع ام میشود و به سکوت وادارم میکند . او درست می گوید . هر آدمی حقی از سکون طبیعت دارد و من باید به خواست او حرمت بگذارم .
راه باریک و پهن میشود ، گاه شیب تند و گاه نرم است ، حرکت از لبه های سنگلاخی تمرکز میخواهد با ذهنم که باشم به راحتی لیز میخورم و قلبم گرومپ گرومپ میزند .
بعد از ساعتی کوهپیمایی ، هوا رو به تاریکی میرود ماه در هر قدم با ماست . بخش زیادی از راه را بدون هدلایت سپری می کنیم .
ساعت هشت غروب است تابلویی می بینیم که بر آن فلشی نمایان است . جهت چندان دقیق نیست اینجا ابتدای دره نجیب است . در گزارش ها خوانده بودم که دشوارترین بخش صعود عبور از همین تنگه است . اما تاریکی مانع دیدن مسیر درست میشود . تابلوی دیگری چند متر آنطرف تر است که راه دره را نشان می دهد . متاسفانه در تاریکی آن را نمی بینیم .
در سمت راست دره نجیب در ارتفاعی بالاتر ، نور هدلایت ها یی به چشم میخورد : " همنورد تنهایی؟" "نه دونفریم " .
هم آن ها و هم ما ، هم راهی میخواهیم تا با دلگرمی یکدیگر ، نا امنیهای احتمالی را برطرف کنیم .
سه مرد و دو زن از شیب های تند و سنگلاخی بالا می رویم . گاه مسیر بسیار لیز و شنی است سنگ های لغزنده زیر پا مدام سرمان میدهد و ما براحتی تعادلمان را از دست میدهیم .
علیرضا هر چند وقت یکبار می ایستد تا آنها برسند . دوست ندارم بایستم . سرما توی تنم می دود . احساس خشم میکنم موجی از سرما و ناراحتی مرا می گیرد . صداهای ذهنم بلند میشود :
چرا این وقت شب و این راه نا هموار و دشوار را برای صعود انتخاب کرده ایم ؟؟؟؟؟ اگر اتفاقی بیوفتد چه ؟؟؟؟
جایی خوانده بودم درصد زیادی از نیرو و توان کوهنورد در عضله ذهن او است . به خود نهیب میزنم تا افکارم را جدی نگیرم و به نوارهای تکراری ذهنم توجه نکنم . باید توانم را برا ی بالا رفتن ذخیره کنم . سکوت میکنم و سعی دارم تمرکزم را روی خودم بگذارم . بیاد می اورم که به کوهستان آمده ام تا درس هایی از استقامت و پایداری بیاموزم .
سه ساعتی است در تاریکی و سرما از شیب های تند و لیز از میان ساقه های تیغ دار و خشن می گذریم ......
این دومین بار است که علیرضا علت سکوتم را می پرسد :
"هرچند وقت ایستادن ، عصبی ام میکند ،اما هرچه صلاح توست همان را انجام می دهم ".
تجربه من در کوهنوردی اندک است میدانم که نباید با هیجانات احساسی ام تصمیمی بگیرم باید به تجارب دیگران دل بسپارم .
هنوز نمیدانم چقدر مانده تا به پناهگاه برسیم .
زمانی دیگر علیرضا تصمیم میگیرد جلوتر از دوستان حرکت کنیم . بربلندای شیب تندی ، چند سنگ زیر پایم می لغزد .....
وای خدای من ! سنگ ها یکدیگر را هل میدهند و کمتر از یک ثانیه صدای مهیبی به گوش می رسد ، سه نفر پایین تر در حرکت اند ، علیرضا فریاد میزند : " سنگ... سنگ... سنگ "
سرم را میان دستانم می گیرم و صدای جیغ دختر دلم را می خراشد .
اتفاقی افتاده ؟؟؟؟؟
خوشبختانه خطر از بیخ گوش رد می شود .
" نسرین! به هر دلیلی سنگ از زیر پای تو سر بخورد و کسی آسیب ببیند تو مسئولی " .
او درست می گفت . کمی غفلت در کوهستان می توانست فاجعه ای جبران ناپذیر به بار آورد .
یاد قصه ی " کبوتر طوق دار " در کتاب خردمند " کلیله و دمنه " افتادم که در قالب داستانی ساده و جذاب ، نکات بسیار ارزشمندی را در خصایل یک سرپرست آموزش می دهد : هوشمندی ، نوعدوستی ، شهامت ، قدرت تصمیم گیری ، فداکاری و ....
به هم نزدیک می شویم تا از آسیب سنگ ها در امان بمانیم .درخچه های تیغدار دستم را می گزند پاهایم خسته است و بالا رفتن از شیب های تند در تاریکی ، انرژی زیادی از من میگیرد .
" بیایین ، چند دقیقه بیشتر نمونده "
صدای علیرضا گرمم می کند . ساعت یازده و پانزده دقیقه شب است . سربالایی تندی را پشت سر می گذاریم و به یک سطح صاف می رسیم .
اینجا پناهگاه است . سوسوی دهها ستاره چشمانم را تازه می کند بنای سنگی زیر نور ماه ، آرام می درخشد و صدای نرم چشمه ای در نزدیکی گوشمان را نوازش می کند . سرما توی تنم رفته و می لرزم جانپناه که یزدی ها به آن "شلتر " میگویند دارای چند اتاق بزرگ و موکت شده است .
زیراندازمان را پهن می کنیم و با دو گورتکس و یک پلار توی کیسه خواب جمع می شوم .
میخوابم و نمیخوابم . نیمه های شب بیرون میروم پولک های نقره ای ستاره ها بر صورت شب می درخشند . سکوت اینجا گرداب است تو را به خود میخواند اما من خسته هستم سرما تمرکزم را گرفته نمی توانم با این سکون بمانم خوابم نمیبرد و حالتی از کلافگی دارم .
صبح ،روشنی و گرمی می آورد .بادی خنک هنوز در جریان است .
"پاشو نسرین ! صبح اومد من قله رو از اینجا می بینم "
دلم شاد می شود کیسه خواب را ترک می کنم و در آب تیز چشمه دست و صورتم را می شورم .پس از صرف صبحانه و گرفتن چند عکس یادگاری به طرف قله راه می افتیم . راه پاکوب شده و پیداست . خورشید بالا
آمده و گرمایش به دلم می نشیند . قله نمایان است و کار راحت است .
ساعت نه و چهل و پنج دقیقه به کتاب فلزی بزرگی می رسیم که روی دو صفحه بازش جمله " فالله خیرحافظا و هو ارحم الراحمین " نوشته شده . یک کانکس و بنای کوچک توجه ام را میگیرد یک دسته کبک در هوا و چند گنجشک کوچک حنایی رنگ که روی زمین می پرند ، رنگی شاد به فضا می دهند .
زنجیره ای از کوه های کبود در اطراف پیداست بر فراز آن آسمان یزد مثل دریای آبی رنگ می درخشد . چند رشته ابر شیری و روشن در آسمان جولان می دهند . هوا سخت پاکیزه است .
چند تنفس شکمی به سبک شدن ذهنم کمک میکند اکسیژن را توی بدنم می دوانم خوشحالم سه شنبه عصر تصمیم گرفتیم و الان ساعت ده صبح پنج شنبه روی قله شیرکوه ایستاده ایم .
دوستان همنورد می رسند ،عکس میگیریم و براه میفتیم ساعتی بعد به پناهگاه میرسیم زیر آفتاب ملایم توت و کشک میخوریم و به طرف پایین حرکت می کنیم. چهل دقیقه بعد به دره ای نسباتا طولانی ، سنگلاخی و شیبدار می رسیم . کلوخها براحتی زیر پایت سر میخورند . تماشای درخت ها ،بوته های خارهای تیز ترگل زرد روییده بر خاکی خشک و... لذت بخش است . سنگ های غول آسا بر دوپا ایستاده اند . گاه تکه های بزرگی از آنها کنده شده و روی زمین نشسته .
اینجا دره نجیب است شکوهش کوچکی و حقارت انسان را نمایان میکند جایی که مسیر اصلی صعود به شیرکوه است و ما شب قبل باید از این راه بالا می آمدیم که تابلوی دوم را در تاریکی ندیدیم و کارمان سخت شد .
هر دو در سکوت ارتفاع کم کردیم و بطرف پایین آمدیم .
ده نمایان شد و کمی پایین تر علیرضا ، توجه ام را به شیر سنگی ستبری بر فراز کوه جمع کرد و من از نگاه کردن به او سیر نمی شدم تمثال شیری که نظر به آفتاب دارد در من باقی ماند. ظهر به پای کوه رسیدیم شادمان از دیدار قله ای دیگر ، برای دیدن شهر یزد به راه افتادیم.
" مورچگان را چو بود اتفاق شیرژیان را بدرانند پوست "
شاید مصداق دقیقی برای این شعر سعدی اینجا نیابم اما این بیت به ذهنم مینشیند که با تلاش ، استقامت و پایداری میوه رسیدن چیدنی است .
برچسب:
نویسنده: نگار کریمی