بلند کوه عبرت و قله پاشوره ، به ارتفاع 3870 متر در ضلع جنوب شرقی قله دماوند است . سبز سروی دگر در استان مازندران و خویشاوند " دیو سفید پای در بند است " . در مسیر صعود میتوانی رخ شرقی دماوند را چون تندیسی پر شکوه ببینی . نامش " پاشوره " است ، زیرا سنگ های آذرینی که در دامنه شرقی قله است ، به " سنگ پا" مشهورند .
راه صعود به این قله از روستای " نوا " میگذرد . روستایی به ارتفاع 2246 متر که در ابتدای آن کارخانه آب معدنی نوا واقع شده است .
" نوا " از توابع بخش لاریجان شهرستان آمل است . در این روستا نسبت به روستاهای اطراف بادهای شدیدی می وزد و به همین دلیل " نوا "نامگذاری شده است .
" نوا " در لهجه مازندران یعنی " باد "
ساعت 5 صبح روز 30 مهرماه 1395 من و علیرضا و علی از تهران به طرف دماوند به راه می افتیم . پس از گذشتن از بومهن و رودهن و امام زاده هاشم و پلور به تابلوی رینه در سمت چپ میرسیم، 200 متر بعداز خروجی یک جاده فرعی به سمت راست جاده هراز است که بعداز ده کیلو متر به روستای نوا میرسد .
ساعت 7 صبح آخرین روز مهرماه است . پاییز در باغات روستا میدرخشد . برگها دل به تغییر داده اند . دستشان از دامن درختان کوتاه شده ، رنگهایشان گرم و تماشایی است .زیر هر درخت ، پشته نارنجی و زرد برگهای خیس ، چشمت را رنگ میزنند .
باید ذهنت را پشت درهای کوهستان بگذاری و با چشم دلت باشی تا از جوانی و رعنایی این پاییز پاک ، حظ بری .
ذهن ، خرگوش بی قراری است . این سو آن سو می دود . توجه ات را میگیرد و پراکنده ات میکند .
سعی دارم همین جا باشم نگاه کنم و بشنوم .
آب سرد و ذلالی در جوی ها می دود " صدای پای آب " با نوا ی شاد بلبل ، موسیقی دلپذیری است . زندگی همواره زیباست و سفره طبیعت ، روزی همه آدمیان است .
به آسانی از شیب های نرم بالا می رویم یک ساعتی میگذرد مه سنگینی هوا را پر کرده علیرضا با جی پی اس دنبال کلبه ای میگردد که قبلا دیده بود ..
" بچه ها ! ما از کلبه رد شدیم و آن را ندیدیم "
کلبه ای در کنار چشمه ای که به آن " سوراخ چشمه " می گویند . در دشت سرسبز و خرم " آزو" .
از روبروی کلبه ، سه یال میگذرد . هر سه به یال اصلی میرسند که به قله ختم می شوند و ما از یال شمال شرقی به طرف قله به راه می افتیم .
علیرضا چابک تر از ماست در ارتفاعی بالاتر او را سیاهی میبینم که آرام حرکت میکند .
پنج مرد کوهنورد به زیبایی در حضور آفتاب، آسمان و زمین بر یالها در حرکتند .
من این چشم انداز را سخت دوست دارم :
گم شدن ذره ی آدم در وسعت کوهستان ، کوه بزرگ است و عمری طولانی دارد و آدمی کوچک است و عمری کوتاه ، کوه بیشتر است و آدم کمتر ، کوه سخت و مقاوم است و آدمی جسمی نرم و شکننده و روحی که میتوانند بسط و گسترشش بخشد .
قطره ها در دریا خانه دارند می جنبند و خون دریا در رگ ایشان جاری است . قطره ها ، دریایی دگرند .
پویش آدمی شوق انگیز است ، رخت بربستن از فرود و بیتوته در فرازی دگر ، جان فضاست و من تلاش کوهنوردان را دوست دارم و قدر می نهم .
آب همراهم نیست تشنه ام . علی کیک و نوشابه ای به من می دهد . گلویم تر میشود و رو به بالا می روم .
دماوند چون خدایی خیمه زده بر زمین از آسمان پیداست .
خدایگان هزاره های دور زنده و پایدار است .
بر کلاه خودش آبگینه ای از برف پاک می درخشد .
دلم میخواست دو بازوی ستبر و بزرگ داشتم و این غولواره ی تاریخ و اسطوره را بغل می زدم و زمهریر زمستانی اش را به دل میچسباندم .
دیدن او در هر کوهستانی ، موجی از شادی ، هیجان و عظمت به دلم میریزد .
کاکلی نقره فام از ابرهای مواج بر کلاه خودش می درخشد . گاه آشکار و گاه پشت نقاب ابر و مه پنهان است :
"تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر ،چهردلبند"
دره ها تا کمر از آفتاب و مه و پرنیان ابرها پر شده اند .
نرم و آرام روی یالها حرکت می کنیم.
به خار بوته های خشن ، گلسنگ های سفت و سبز رنگ ، گون های چنگ زده بر زمین و سنگ های خرد شده نگاه میکنم .چند پرتگاه عمیق در سمت چپ پیداست .کمی میترسم و فاصله ام را با لبه ها بیشتر میکنم .
دندانه بزرگ چند کوه هم قد مثل کنگره های کاخ از دور پیداست .
استخوان تیزشان بیرون زده . علی میگوید :" یکی از آنها باید قله باشد ".
کمی احساس خستگی میکنم . برودت هوا در ارتفاعات شدت میگیرد . باید تا رسیدن به قله صبور باشم .
ساعت یک ظهر است از دور سنگ چینی کوتاه و یک میله فلزی دیده می شود . پنج مرد کوهنورد زودتر از ما رسیده اند .
اینجا قله معروف "پاشوره " است . روی قله از یکطرف دماوند پیداست و خط راس "دوبرار " در پشت سر آن دیده میشود .
خوشحالم دیداری دگر شد و نردبامی که مرا به ابرها و آسمان نزدیک تر میکند .
پایم به "پاشوره" میرسد . کاش دلم را از زنگار زمین بتکانم و نفس هایم را چون نسیم کوهستان طراوتی نو دهم .
دور سنگ چین می نشینیم چای می نوشیم و مختصر نان و پنیر و گردویی میخوریم . باد سردی بر تن می دود . نمیتوانیم بمانیم . چند عکس یادگاری میگیریم و به سمت پایین سرازیر می شویم .
ساعت چهار بعداز ظهر به کلبه میرسیم . دشت آزو گله شلوغ گوسفندان چاق و لاغر،سگی خالدار که از ما مهربانی و غذا می خواهد و .... همه دیدنی هستند .
چایی با آب زلال چشمه دم میکنیم و می نوشیم ، گپی میزنیم و بعد راه می افتیم .
ساعت چهار و چهل دقیقه به روستای نوا و ماشینمان میرسیم .
با قدردانی از خالق "پاشوره " ها که این همه شور و افسون و زیبایی در طبیعت می دمد:
" ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گرنکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ "
زنده یاد فریدون مشیری








